به پا خیزید ای یاران!

گلویم سخت پر درد و صدایم سخت دلگیر است

هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است 

به چشمِ خویش دیدم پیکرِ الفت به پای دار

به پا خیزید ای یاران! نفیرِ بارشِ تیر است

بگو از من به جمع عشق بازان و خردمندان

زمانِ عشق بازی لحظه ی دیدار و تدبیر است

ندای عشق می آمد سحر در گوش دردآلود

علاجی زود باید زندگی با مرگ دردگیر است

مرید عشق می باید که دادِ عشق بستاند

هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است

۲۰۰۵

مجموعه ی شعر  « از تلخی ترانه »

 .............

    اعتـصاب

من عاقـبـت رهی را انتخاب خواهم کرد

کــبــوتـرِ غـزلـم را عـقـاب خـواهم کرد

تمامِ فـرصـتِ من در غمِ زمانه گـذشت

حصارِ کهنه ی غم را خراب خواهم کرد

ذخـیـره کرده دلم یک پـیاله  خونِ جگر

همان پیاله ی خون را شراب خواهم کرد

ضرورتِ اولِ ما و دل زیـارتِ تـوسـت!

برای امرِ ضروری شـتـاب خواهم کرد

شبی مقابلِ رویِ تـو زانـو خـواهـم زد

و غصه های دلم را حساب خواهم کرد

دو دسـتِ سردِ مرا جا بده به دسـتـانـت

وگرنه دسته گلی را به آب خواهم کرد

وگرنه تا دمِ مًـردن لـبِ پـیـاله ی مـی

به لب نمی زنم و اعتصاب خواهم کرد

...........

عـابـر آواره 

خونِ داغِ عشقِ در رگ های من جاریست باز

لــب  فـروبستن، سکـوتِ  تلخِ، اجباریست باز

چـشـم هـایم از دلِِ  پـایـیـز بـارانی تــر اسـت

عـابـرِ  آواره ی  شـعــرم  پیِ زاریـسـت بـاز

اتـفـاقـی از کــنـاری جـنگلی  رد  می شــدم

باد را دیـدم که  سـرگـرمِ ستـمگاریـسـت باز

چـنـد روزی می شـود  سودایی  سودای ام

در دلِ شـب های من غوغایِ بیداریست باز

سـرکشی دارد زبانِ شـعــرِِ  بی پـروای من

دسـت های بـسته ام  دستانِ دلداریست باز

بـر سرم  بارانِ  پـایـیـزی  قـیـامت  می کـنـد

ابـرعـاشـق پیشه  در حـالِ غـزلـباریست باز

          اکتوبر ۲۰۰۹