خســته بـرخــیز

 

خســته بـرخــیز که از راه دگــر باید رفت
صخره ها را همه با خون جگـر باید رفت
خســـته بــرخیــز که پیوسته سفر باید کرد
و ســـفـــر تا به دیــاران ســحـــر بـایـد کرد
خسته باز همهمه در کوه و کمـر پیچیدست
که کــری آمده شـــلوار بـه ســر پیچیدست
خسته این لحظۀ همدردی ِدرد من و توست
دست تاراج کمین کردۀ گـردِ من و تـوست
خســته آن طــالـــب دیــروز جـسارت دارد
فکــر خوشـخــدمــتی و فکــر وزارت دارد
دگــر اینجا همـه تکـرار غــم ِ دیریـن است
و حکایت همه از گم شـدن و تمکیـن است
با خبر باش که از عـــرصه برونـت نکنند !
بـه فسون ِ دگـــری ، زار و زـبونــت نکنند
در خــم گــردنه هــا غرقه به خونـت نکنند
همه ساحــر شــده اند ، باز فسونــت نکنند
وای از آن روز که این سلسله پا گیر شود
تـیـشـۀ ریـشــۀ کــاج بــر ِ پـــامـــیـر شــود