|
صادق
عصيان
خشکسالی
چقدر تاب بیارند خشکسالی را
زمین سوخته و آسمان خالی را
دگر چگونه تحمل
کنند تلخ و طویل
پرنده گان پریشان شکسته بالی را
چقدر تجربه باید
کنند ماهی ها
میان لوش و لجن درد بی زلالی را
چقدر زاغ و زغن
ناشیانه جار زنند
وقوع وحشت و آشوب احتمالی را
کدام مشرق آبی به
لطف خواهد شست
ظلام نحس و نفسگیر این حوالی را
امید از چه افق
میتوان به دل پرورد
که غرق نورکند این شب زغالی را
................
درسوگ بی پناهی
ماهی شدیم بستر دریا بخون نشست
آهو شدیم دامن صحرا بخون نشست
شاهین شدیم شانه
پامیر وهندوکش
تا انتهای قامت «بابا» بخون نشست
پرپر زدیم پیکرما
پاره پاره شد
پروانه وار هرکه به هرجا بخون نشست
درسوگ بی پناهی
ما سنگ سنگ ریخت
تندیس جاودانهء بودا بخون نشست
اینک دوباره در
طلب شهد شادی ایم
با آنکه باربار دل ما بخون نشست
.................
غزل- مثنوی
چه عاشقانه غزل بود آشنا شدنت
قصیده يیست کنون قصۀ جدا شدنت
زلابه لای غزل-
مثنوی چشمانت
نخوانده بود دلم بیت بی وفا شدنت
چگونه زمزمه کردی
ترانه پدرود
برای عاشق دیوانه در فدا شدنت
چه آرزوی محال و
چه انتظار عبث
خیال آمدن و فکر همنوا شدنت
ولیک با همه دوری
ودرد و در به دری
هنوز شکلم و شیدای محتوا شدنت
....................... |