گذشته و خلای خاطره

عمران راتبemran rateb

بیهودگی کسالت‌باری در برم گرفته است. دستم می‌رود به‌سوی کاغذ که چیزی بنویسم، حدیث نفس شاید. همچون استعاره‌ی بیهودگی و بی‌منظوری. شاید نتیجه‌یی که می‌توان در پایان از این متن گرفت، ادعای خودش را نقض کند. در آن‌صورت من بهتر به هدفم رسیده‌ام. اما برای من فعلن اثبات و سلبش ناممکن است. با آن‌هم می‌خواهم این را بگویم که ما در مواردی نادر متوجه این تناقضات در زندگی خود می‌شویم. چون به‌مثابه بدیهیات پذیرفته‌ایم که مثلن چیزی را دوست داریم، برای این‌که به دستش بیاوریم تلاش می‌کنیم و سرانجام وقتی آن را به‌دست آوردیم دست‌کم برای مدتی احساس آرامش داریم و می‌گوییم به خواست خود رسیده‌ایم. یعنی نتیجه‌ی دلخواه خود را حاصل کرده‌ایم. اما در واقع چنین نیست. ما همیشه در تناقض به‌سر می‌بریم. متناقض و شاید بیشتر از متناقض، بی‌هدف زندگی می‌کنیم. چون معنای مفاهیم و چیزهایی که داعیه‌مان بر آن‌ها استوار گردیده، یعنی کلیت زندگی خود را به مدد آن‌ها فهمیدنی می‌کنیم و یا صرف تصور این را داریم که این مؤلفه‌ها تصویر قابل فهمی از زندگی به ما می‌دهند، هیچوقت ثابت و یکسان نیستند. از روزی که به چیزی دل می‌بندیم تا روزی که آن را از خود می‌کنیم و یا از ادعای تصاحبش صرف‌نظر می‌کنیم، دگرگونی‌ها و تحولات عمیق و زیادی در آن و ما رخ داده است؛ این‌جا یک اتفاقی افتاده است .ممکن است در من تحول بنیادینی اتفاق افتاده باشد که بر مبنای آن، آن چیزهای ده سال پیش را از خواستنی‌هایم نمی‌طلبم و ممکن است آن چیزی که ده سال قبل به‌عنوان یک پدیده‌ی مطلوب می‌شناختم کاملن چیز دیگری شده باشد. اما در هر حالتش من، ما، اشیای اطراف‌مان و زمان در نسبت به ده سال پیش، همه چیزهای دیگری شده‌ایم. کادر ذهنی‌مان هم تغییر کرده است و لذا نمی‌توانیم بدون این‌که در دام تناقض بیفتیم، از تحقق یک آرزوی ده سال قبل سخن بگوییم.

تا این‌جای حرف، گویی من سخن هراکلیت را تکرار کرده‌ام. چون برای منظوری که در این متن دارم نیاز بود؛ برای این‌که می‌خواستم بگویم زندگی ما مشحون از تناقضات پیدا و پنهان است. گاهی، شاید اغلب، متوجه این تناقضات نمی‌شویم. این بی‌اعتنایی بر می‌گردد به دید و نگاهی که ما به خود و هرآن‌چه بیرون از خود داریم. ظاهرن قضیه طوری شده که ما جز اعراض و ظواهر، دوست نداریم با یک دید هستی‌شناسانه عمق چیزها را ببینیم. خوش داریم در همان سطح، لای موهای نرم و راحت خرگوش، بمانیم و از دور و اطراف‌مان و آن‌چه در پشت پرده می‌گذرد همچنان بی‌خبر باشیم. چون احساس می‌کنیم دچار درد سر می‌شویم و این درد سر نیاز نیست. تلقی ما از زندگی و تعامل با پدیده‌ها تلقی سنگ‌شده و ثابت است. چون ظواهر ثابت و یکسان باقی می‌مانند. بر همین اساس است که فکر می‌کنیم به شی، انسان، اندیشه و زندگی‌یی که ده سال قبل می خواستیم، دست یافته‌ایم. اما اگر کمی خطر کنیم و از لای موها بیرون بیاییم، متوجه اشتباه خود می‌شویم. امسال من نه فقط به آن خواست ده سال قبلم نرسیده‌ام (یک نتیجه) که با چیز و چیزهای دیگری هم آشنا شده‌ام که می‌تواند خود نتیجه‌ی دیگری داشته باشد و بنای یک شناخت و خوانش جدیدی از زندگی به من بدهد.

در دنیایی که آدم‌ها صرفن به‌دلیل ارتباط متعارف و درک ظاهری به موجودیت و فهم دوطرفه دست می‌یابند، معمولن خوب و با نشاط زندگی می‌کنند. نگران چیزی نیستند و به این فکر نمی‌کنند که ممکن است فریب خورده باشند. چون ارتباط متعارف اول به‌دلیل این‌که یک امر قبول شده و عادی پنداشته می‌شود و دوم برای این‌که آنی و گذرا یا مقطعی است، شخص متعامل را با خود کاملن مصروف می‌کند و نمی‌گذارد به عواقب تعاملش بیندیشد. ادامه و آینده ندارد. از آن‌جاکه «آینده» همان چیزی است که در زمان حضورش، «حال» و در زمان بعدی خودش تبدیل به «گذشته» می‌شود و ما از آن منحیث یک خاطره یاد می‌کنیم (خاطره‌ی اغواگر؟)، لذا امر آینده‌دار رابطه‌ی مستقیم با خاطره دارد. از این‌رو، امر متعارف هیچ‌گاهی تبدیل به خاطره نمی‌شود. ولی این امر را هم نمی‌توان فراموش کرد که حافظه، همیشه ماهیت جانب‌دارانه دارد. ما گاه حتا بعضی از اتفاقات عمده‌ی زندگی گذشته‌ی خود را فراموش می‌کنیم و به‌مدد همین فراموشی فراگیر بوده که ادامه‌ی زندگی برای ما میسر می‌شود و از غرق شدن در گذشته نجات می‌یابیم. ممکن است بخشی از این مسأله بر بگردد به میزان ارزشی که در زمان جریان تعامل با امری، به آن داده ایم و بخشی دیگر هم به میزان تأثیری که ناخواسته آن تعامل بر ما گذارده. اما چون عادت کرده‌ایم که با همه چیز بنابر ظواهر و صورت‌شان برخورد کنیم و وارد تعامل شویم -چون این راحت‌تر است-، کم‌تر پیش می‌آید که ارزش واقعی هر تعامل را در زمان حضورش به آن داده باشیم. یعنی معمولن در تعاملات زندگی به لحاظ ارزشی یا خیلی کم‌فروشی می‌کنیم و یا هم سقف ارزش را تا ثریا بالا می‌بریم که بعدها نمی‌توانیم آن را ارزش‌سنجی کنیم. پس شانس تبدیل شدن چنین تعاملاتی به یک خاطره‌ی دیرپا، خیلی کم است.

عادت کرده‌ایم در چنین وضعیتی زندگی کنیم. شاید بعد از مدتی وقتی به پشت سر خود نظر می‌اندازیم، با یک خلای افسرده‌کننده و زخم‌زننده‌یی مواجه می‌شویم: خلای خاطره. پیامد این نظراندازی اغلب راه گم‌کردگی و آشفته‌حالی است. چون خاطره نشانی است از راهی که طی کرده‌ایم و به مدد آن می‌دانیم حال در کجا ایستاده‌ایم. ولی وقتی خاطره جایش را به خلا می‌دهد، ما با یک گذشته‌ی بی‌نشان روبه‌رو هستیم و در بی‌نشانی، جز تاریکی و ابهام چیز دیگری نمی‌بینیم.

جای گفتن ندارد که زندگی ما بر مبنای گذشته شکل می‌گیرد. یعنی اساسن زندگی رو به جلو ندارد، نگاه زندگی هماره به عقب است و بیشتر مواظب چیزهایی است که در گذشته‌ی خود داریم تا با اتکا به آن ادامه‌ی راه را طی کنیم. در واقع گذشته است که ناخواسته ما را به حال و آینده پرتاب می‌کند (همان فرشته‌ی تاریخ والتر بنیامین؟). اما این‌که با چی کیفیت و سرعتی به آینده پرتاب می‌شویم، بستگی به این دارد که در گذشته‌ی خود چی داریم.

خاطره صرفن مفصلی کاذب و قابل اغماض نیست که گذشته و حال ما را با هم متصل نگه می‌دارد. چرا؟ چون لحظه‌های زندگی –حتا آن لحظه‌هایی که در تعاقب هم اتفاق می‌افتند- با همدیگر هیچ پیوند ارادی ندارند. زندگی متشکل از لحظه‌های تک‌افتاده است. پس نمی‌توانیم از خاطره چنین کارکردی را بطلبیم. چیست خاطره؟ مثل این است که می‌پرسیم چیست زندگی؟ زندگی یک خاطره‌ی قابل یادآوری است که به‌قول گارسیا مارکز، هر لحظه می‌خواهیم آن را روایت کنیم. لذا شاید نتوان به چیستی خاطره پاسخ قناعت‌بخشی داد، اما در ظاهر هم که شده، می‌دانیم خاطره آن محموله‌ی انضمامی است که زندگی ما متوقف بر آن است. بدون این محموله ما در میان این‌همه اتفاق و استحاله‌ی بی‌نشان، گم می‌شویم. خاطره یعنی گذشته‌یی که نگذشته.

گاهی برای هر کدام‌مان پیش آمده که به اشتباه بگوییم من پل‌های پشت سر خود را خراب کرده آمده‌ام. بدون شک این حرف غریبی نیست. اما واقع این است که گذشته –ماهیت و نوعیتش به‌کنار- قابل نابود کردن نیست. «گذشته، دوست دارد ما را شکنجه دهد، تسلیم کند، تحریک‌مان کند. گذشته به ما ناسزا می‌‌گوید، وسوسه می‌‌کند تا ویرانش کنیم و یا از نو بسازیم. مردم، آینده را می‌‌خواهند تا که گذشته را تغییر دهند» (میلان کوندرا). گذشته باری است که هماره بر دوش ما قرار دارد. تعبیر تخریب پل‌های پشت سر، در حقیقت گریز و تقلایی است در جهت این‌که آن پل‌ها کمتر زجرمان بدهند. ما درست زمانی از تخریب پل‌های پشت سر حرف می‌زنیم که بیش از هر زمان دیگر، احساس می‌کنیم سنگینی آن‌ها شانه‌های‌مان را خرد می‌کند. دقت کرده‌اید: همین که از گذشته سخن می‌گوییم -حالا با هر توجیهی-، این خود نوعی بازگشت به گذشته است؛ این بازگشت به مدد چی چیزی صورت گرفته است؟ به مدد همان پل‌هایی که می‌گفتیم خراب‌شان کرده‌ایم: خاطره‌ها. با تمام این‌ واقعیت‌ها، آن رسالتی که باید تحقق یابد، حفظ گذشته نیست، بلکه رستگاری و نجات امیدهای گذشته است.

بازیابی خاطره‌ها، بدون این‌که رنج سخت و استخوان‌سوزی را بر ما تحمیل کند، امکان‌پذیر نیست. ممکن نیست به گذشته نگاه کنیم و همچنان بی‌تفاوت بمانیم. بازتولید خاطره، ممکن است شرحه‌شرحه‌مان کند. و این رنج‌ها ترجمه‌ی معناهای پنهان زندگی ماست؛ زندگی متکی به گذشته. اما چون نمی‌توانیم آن معناها را به‌گونه‌ی عریان و بی‌نقاب مشاهده کنیم، به‌شکل رنج بر ما ظاهر می‌شود. این‌جا یک موضوع شناختاری دیگر شکل گرفته است: تأویل. تأویل رنج‌های گذشته به‌مثابه معناها و بارهای زندگی سپری‌شده، ما را با دنیای دیگری آشنا می‌کند؛ دنیایی که خلق آن نه کار آسمان است و نه کار جن و شیاطین. کار ماست؛ کار نگاه به گذشته. نگاه تأویل‌گرایانه به گذشته، همان متافیزیک زندگی کنونی ماست. و این سبب می‌شود که در نسبت به گذشته، آرمان‌گرایانه و عرفانی زندگی کنیم. هر خداناباوری، بلااستثنا، زمانی که با گذشته مواجه می‌شود، دچار نوستالژی عرفان‌وار عمیقی می‌گردد. لذا گذشته، یعنی همان پل‌های پشت سر، بنیاد عرفانی زندگی کنونی ما نیز هست.

گاهی دوست داریم با دیگران از رنج‌های خود سخن بگوییم و انتظار داریم که حرف‌مان را آن «دیگران» درست درک کرده باشند. عادت کرده‌ایم این رابطه را همچون روابط و تعاملات دیگر، عادی و قابل فراموشی فرض کنیم. در فرایند این قصه کردن اما، پنهان می‌کنیم و یا اغلب متوجه نمی‌شویم که یک نوع نگرانی در وجود ما خانه کرده است. نگرانی نه به این خاطر که متردد و دلواپس درک قصه‌ی خود از جانب دیگران هستیم، بل نگران این هستیم که در فرایند قصه کردن، چقدر توانسته‌ایم از آن رنج‌های درونی خود بکاهیم. قصه‌ی رنج را گفتن، هدفی جز کاهش و یا حتا انتقال آن به دیگران ندارد.

راه درازی را طی کردم، حالا اما می‌بینم از آن هدفی که در آغاز برای خود تعیین کرده بودم، دور افتاده‌ام. اصلن نمی‌دانم چطور به این‌جا رسیدم و از اول هم چنین منظوری داشتم آیا؟ این اتفاقی و یا عمدی نیست. گریزناپذیر است. غایت تجربه‌ی بیهودگی در نوشتن، این است که بتوانیم نوشته‌یی بیهوده خلق کنیم. بگذریم… وقتی چیزی می‌نویسیم، شک نکنید که نتوانسته‌ایم درست همان چیزی را بنویسیم که در دل داشتیم. نوشتن یک جنگ تمام‌عیار است. واژه‌ها رزمندگان مستقلی هستند که در فرازونشیب‌های این جنگ، به‌شدت بر ما تأثیر می‌گذارند. کلیت نویسندگی اما، یک تناقض را به نمایش می‌گذارد؛ تناقضی فراگیر. نوشتن با زندگی در تناقض قرار دارد، اما خود زندگی دیگری است؛ زندگی متناقض. ما متناقض می‌زییم. حتا در کسالت‌زدگی‌های روزمره نیز این تناقض آشکار است: در ورطه‌ی خلاهایی که در گذشته برای ما دهان باز کرده‌اند می‌غلتیم، اما اشتباهن فکر می‌کنیم که دلتنگ خاطره‌ی آزارنده‌یی شده‌ایم. واقع اما این است که خاطره‌یی در کار نیست. فقط خلای خاطره‌هاست که ما را بلعیده است.

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *