پاپولیسم لعنتی


اسد
خونین

فیاض بهرمان نجیمی

“هر فلسفه خود را در اندیشهء سیاسی اش می نمایاند و از این طریق ماهیت خود را به نمایش می گذارد” ـ آیزایا برلین

   تاریخ ۲۳ جولای ۲۰۱۶ یکی از تاریک ترین روز ها در تقویم کابل زمین و تاریخ افغانستان است. با حمله های انتحاری علیه تظاهرات صلح آمیز “جنبش روشنایی” میدان دهمزنگ خونین شد؛ خانواده های زیاد به ماتم فرو نشست و قلب ـ حداقل ـ جنبنده  شهر برای ساعت ها از حرکت بازماند.

پس از انفجار خونین بحث های گسترده در اطراف چرا  و چگونگی آن رویداد آغاز شد.  پرسش های پُر از شک، محور همه  گفتمان ها گردید. همه طرف ها بر صندلی اتهام رفتند. هم حاکمیت و مسوولین امنیتی به خاطر سهل انگاری های  شان، هم ساماندهندگان به خاطر بی توجهی به ریسک ها، هم طالبان و داعش به خاطر خصلت جنایتکارانه و تبهکاری های شان و بالآخره همسایه ها و حتا جهان. مثل همیشه بخش اساسی باور همگانی  را “تئوری توطئه” تشکیل داد.

این که همه پذیرفته اند اعتراض های مدنی مسالمت آمیز، اقدام خوبیست و رییس جمهور غنی هم حمله به تظاهر کنندگان را حمله به دموکراسی جوان افغانستان و مواد قانون اساسی یاد نمود، نشانه  هایی مثبتی اند. اما این حرف ها همه نوشداروی پس از مرگ سهراب ها می باشند.

 اعتراض مدنی داعیه اش را “برحق” می داند تا بر “بی حقی” غلبه کند. اندیشه عالی اما نه همیشه مدرن. با وجود آن،  نمی شود از چنین طرح ها، اقدام ها و باور ها حمایت نکرد. در کشور ما داستان  تعارض جانبداران مدرنیزاسیون ـ نه مدرن ـ در برابر سنت باوران پیشا مدرن داستان شکست ها است. در این  تعارض ـ در بیش از یک سده اخیر ـ همیشه سنتگرا های  دین باور و غیر عقلانی بر مدرنیست ها  دست بلند داشته  و غلبه نموده اند.

کافیست به دولت نگاه شود. نهاد دولت مدرن در افغانستان یک پدیده بیگانه و یک تافته جدا بافته در ذهن همگانی است. حتا آنهای که امروز در نقاط کلیدی دولت قرار دارند وقتی از آن فاصله می گیرند، تا آن اندازه در مسیر براندازی دست ساخته های خویش  پیش می روند که به همان اندازه مخالفین هنوز به قدرت نرسیدهء در بر اندازی آن تلاش دارند.

این غلط نیست اگر گفته شود مردم افغانستان در فطرت آنارشیست و حتا نهیلیست است. حاکمیت را نمی پذیرد؛ ضد نظم و قانون است و پیوسته با خود، اطرافیان، در کل جامعه و دولت در دعوا و تعارض می باشد. از همه چیز ناراضی است. دولت را مایه شر می پندارد و همیشه  از براندازان آن تا کوتاه زمان حمایت می کند. وقتی حالت قبلی دوباره برگشت  آنگاه به  قضا و قدر توسل می جوید و آن را مشیت و منبعث از اراده خدا می داند. مطابق نظام الملک در “سیاستنامه”: “هر استبداد به قیام و هر قیام به استبداد جدید می انجامد”.

این را نمی توان مینتالیته نامید و نیز نمی توان طرز فکرش خطاب کرد. اگر تاریخ گذشته مشترک منطقه را کنار بگذاریم در جغرافیای سیاسی کنونی افغانستان همان حرف عتیق رحیمی درست است “کشوری به سبک کافکا”!

مردمی در دعوا و ستیزه یا بگفته توماس هابس “جنگ همه علیه همه”.  در هر طرف و در هر کس، فضای سوررئالیستی خودش حاکم است.  دعوا و خشونت. خشونت نه تنها میان حکومت کنندگان و حکومت شوندگان، بلکه همچنان خشونت در مجموعه یی از عادات، کلام ، اخلاق متداول و روابط حاکم خودی و میان شهروندی.

همه علیه همه در دعوا اند و در خشونت. شهروند از حاکمیت ناراضی و به گونه یی با آن در دعواست و مجریان کوتاه آمده حاکمیت در نفی دولت از طریق نقض قانون و قانونمداری .

در جامعه یی که نهاد دولت مدرن نتوانسته است استمرار داشته باشد و هر از گاهی فرو می ریزد. پس این نهاد تا شکل گیری جدید آن همیشه یک ساختار و پدیده یی بیگانه باقی می ماند. دولتمداران نیز با آن بیگانه اند چون از قدرت به شکل عام درک سیاسی دارند یعنی سیاست. سیاست همان برابر پولتیک نیست و بیشتر تداعی استبداد را دارد. و حاکمیت در هر سطح  فرآورده منطق و مینتالیته استبدادی است. ما دولت دموکراتیک نداشته ایم چون  سنت دموکراسی و دموکرات نداریم.

مخالفین و یا منتقدین آن هم دموکرات نیستند. تعبیر شان از دموکراسی همان ستیزه است. در کشور ما مسایل مفهومی چون فرهنگ و دموکراسی، رابطه و تاثیر متقابل آن ها، جامعه یی مدنی، کثرت گرایی وغیره مفقود اند، چون ما روشنفکر در معنای مدرن آن نداریم تان این مفاهیم را حامی و حافظ باشند. آنچی در یکنیم دهه اخیر به کمک جامعه یی بین المللی ایجاد شده است، همه وارداتی اند. دهه های دیگر هم اگر بگذرد، باز هم ما بدون دموکرات و دموکراسی و کثرت گرایی باقی می مانیم؛ چون  “فرهنگ دموکراسی” و “اخلاق مسوولیت”  پدیده های اند نهادینه شده در جوامع دموکراسی غربی و ما با باور های مذهبی و غیر عقلانی خویش نمی توانیم نه در دهه ها حتا سده هایی بدان نایل شویم.

این همه توضیح به خاطر مکث کوتاه به رویداد خونین شنبه سیاه کابل  است که به حساب پایوران حاکم و”جنبش روشنایی” نوشته می شود.

باوری که من به روشنگری و روشنی از نظر فکری داشته ام، به وضاحت می بینم که طراحان “جنبش روشنایی” خیلی آگاهانه و فریبنده یک طرح سیاسی را عقب یک نام پنهان نموده اند ـ برق رسانی به مناطق مرکزی. در ۱۵ سال اخیر با وصف آن که شخصیت های زیادی  در رده های اولی حاکمیت از رهبران جهادی هزاره بوده  اند، ولی  آنها نخواستند لابی های خدمتگذار به مردم خویش شوند. در عوض  زراندوزی نمودند و ثروت خویش را فربه ساختند.

“جنبش روشنایی” از آوان فعالیت ترکیب از ناراضیان رانده شده و یا نرسیده به قدرت بود، که شعار فریبنده روشنایی را اعلم کرد و کمتر به امر برق رسانی بلکه بیشتر بسیج برای اهداف سیاسی محدود پاگذاشت. از شعار رفع تبعیض استفاده ابزاری نمود. بدون شک رفع تبعیض نظریه عالی انسانی است، اما برای رفع تبعیض باید برنامه وسیع داشت. وقتی برنامه فشرده و تباری شود، خواهی نخواهی واکنش برانگیز می تواند باشد. تعقیب یک هدف از سوی یک تبار می تواند اهداف تحریک کننده دیگر از سوی دیگر تبار ها را در پی داشته باشد. این حالت سبب ایجاد ناسازگاری های ژرفتر شده و محمل های وقوع برخورد و بروز تراژیدی چی در سطح فرد و یا در سطح جامعه را سبب می شود. به همین خاطر بخش بزرگ حاکمیت که آنها هم گرایش های تباری دارند، حاضر نشدند با معترضین مذاکره و معامله نمایند، بلکه با کسانی مثل خلیلی و محقق نشستند که شگرد های بده و بستان را خوب تر بلد اند.

هیچ به دور از واقعیت نیست که ایجاد فاصله میان حاکمیت و “جنبش روشنایی”، این حرکت را در برآورده ساختن خواست هایش تحریک نموده  و رادیکال ساخت. همو باعث بسیج وسیع برای نشان دادن زور بازو از طریق شبکه های اجتماعی شد. نوع قیام “پسران علیه پدران” گوگل  اتفاق افتاد. معلوم نیست معامله های عقب پرده صورت گرفته بود یا خیر؟  اما در هر حال متأسفانه خون بی گناه مثل همیشه ریخته شد. چنین شیوه ها را در سابق ساختار های سیکولار پاپولیستی به کار می بردند، اما “جنبش روشنایی” که در اصل ریشه عمیق مذهبی دارد از شگرد های  نظریه  پرداز انقلاب های مخملین جین شارپ فیض گرفت و مردم را به خیابان ها کشید. بدون مکث بیشتر بالای این جنبش یا حرکت، دو نکته برای من از بُعد اخلاقی دارای اهمیت ویژه  است:
ـ یکی در وضع کنونی حتا در جوامع با ثبات غربی، اجتماع های بزرگ پر ریسک اند. در کشور در حال جنگ و تروریسم افغانستان مگر رهبران این جنبش  مفهوم “اخلاق مسوولیت”  را می دانستند؟

ـ دوم من حیرانم که پس از آن حادثه خونین چگونه رهبران “جنبش روشنایی”  جرأت نمودند تا بازهم مردم را به جمع شدن دعوت نمایند؟

ما در تئاتر پوچی سیاست افغانستان چیزی به نام معنویات و اخلاق نداریم. دولت از هردو فاقد است. مخالفین آن نیز چیزی به نام ارزش های اخلاقی و معنویات را نمی شناسد و در کل جامعه تهی از آن ها است.

حرکت دادخواهانه تا خواست محدود در دو  دنیای جداگانه قرار دارند. دادخواهی مدرن تعریف گسترده دارد.کسانی که در غارت حتا تبار خویش دستان آلوده دارند، در درون کشتی  “جنبش روشنایی” ناخدا های چالاک آن بوده اند. کسی در معامله اضافی رفت و بر مردمش پشت کرد مثل خلیلی. کسانی دیگر از دسترخوان حاکمیت ریزه چینی می کنند مانند محقق و دانش. و کسانی هم نظریه های ناسیونالیسم تباری را با مذهب تلفیق نموده و راه بسیج به ویژه در میان نسل جوان را در پیش گرفته اند.

دادخواهی در کشور حرکت محدود نیست. داد خواهی مسیر مبارزه علیه سیستم حاکم الیگارشی مالی ـ مافیایی  به نفع فرودستان، برابری فرصت ها، حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی، دموکراسی، هومانیسم و عدم تشدد است.

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *