بحثی در موضوع برتری قومی در افغانستان

fayazچیستی “برتر سازی” ات را من حس می کنم، اما تو در درک آن غافلی

یکی از گپ های کلاسیک اینست که خانواده اساس اجتماع و کانون نخستین آن بوده و جامعه بر اساس آن شکل می گیرد. همچنان خانواده تبین “ابتدایی قدرت”  و “سلطه” می باشد.  محیط خانوادگی یعنی پایگاه اولی تربیت. این پایگاه می تواند همچو جوامع مدرن ـ دموکراتیک، با تسامح و آزاده باشد و یا هم استبدادی، بی مدارا، پُرخشونت، متعصب و آزادی ستیز. در جوامع عقب مانده یی شبیه افغانستان، آنجا که مدرنیزاسیون رخنه کرده بود، نوعی تلفیق و انتخاب از دو پدیده نیز  مشاهده می شد.

من آخرین فرزند خانواده ام بودم. پدر ما از درون جامعه یی به شدت عقب مانده، نگاه و تعریف روشن از تربیه و پرورش فرزندانش داشت. الویت وی آموزش فرزندان بود.  خانواده پر فرزند ما همه بدون استثنا آموزش عالی نمودند. خواهرانم که بیشتر و بزرگترین ها بودند، همیشه محبت یکسان پدر و مادر داشتند. پدر ما برای تولدی هر دختر و پسر غزل سرود و خوشی نمود. من همیشه  باور داشتم که پدر همه فرزندانش را یکسان و برابر می داند. کسی بر کسی برتر و یا فروتر به جز از هیرارشی سنی نیست. اما خیلی پسان ها در چند سال اخیر متوجه شدم که چیزی درین مناسبات پدری و فرزندی می لنگید. یعنی پدر روشن ضمیر ما بازهم به دو فرزند پسرش  و به ویژه به من تا حدی افزونی قایل بوده است.

حالا که پدر و مادرمان در گذشته اند، داستان های از داشتن برتری هایم را از خواهران می شنوم، که من در اصل هیچگاه متوجه آن نشده بودم. من فکر می کردم که همه یی ما یکسانیم. اما واقعیت آنگونه نبوده است، چرای آن بر می گردد به نوع نگاه به دختر و پسر.

اگر این داستان را به  روابط اتنیکی جامعه یی ما انکشاف دهیم، درست عین قضیه را در مناسبات حاکمیت ها و گروه های اتنیکی با وضاحت می توان دید. در درون جامعه استبدادی افغانستان مناسبات حامی گری [ patronage] و مشتری باوری [Clientélisme] به شدت حضور پر رنگ داشته است. دولت  ها و دلتمداران به شدت [ به استثنای محمد ظاهر شاه متأخر] استبداد باور بوده اند. حاکمیت استبدادی تعریف مدرن ندارد ـ پیشا مدرن است. دولت افغانستان  نیز حامل تعریف مدرن نبود. آنچی بعد از 1747 ساخته شد،  نوعی اتحاد های  قبایلی بود که شکل “کانفدراسیون” را داشت. بخش بزرگ آن را مطابق تاریخ احمد شاه درانی، ابدالی ها و افغان های غلجایی به اشتراک بلوچ ها، تاجک ها، هزاره ها ودیگران تشکیل می دادند. جایگاه یک قوم که بعد از 1880 به پشتون ها شهرت یافت، از دوران امیر عبدالرحمان تغییر می کند. اما مفهوم ملت و تبار صرف در عصر امان الله درطرح های ایدئولوژیک محمود طرزی آغاز و در دهه 1930 یعنی عصر گسترش نفوذ ایدئولوژیک نازی های آلمان در دم و دستگاه دولت افغانستان منجر به ایجاد ایدئولوژی نژادی ـ تباری آریایی گردید. در این زمان نظریه برتری تباری الویت  یافت و تبار پشتون صاحب امتیاز های گسترده و برتر شد. نمایندگان گروه های اتنیکی دیگر به حاشیه کشیده شده فاقد تاثیر بزرگ گردیدند.  صرف در دهه دموکراسی وضعیت به گونه یی تغییر کرد که من عامل آن را در برنامه دولت ـ ملت سازی دهه 1960 می بینم.  در دوره پی افگنی ناسیونالیسم متأثر از ایدئولوژی فاشیسم بعضی از گروه های کوچک اتنیکی طور نمونه گجراتی ها، پشه ای ها، عرب ها، کمی نورستانی ها و بلوچ ها و تا حدی سید ها برای اشتراک راحت تر در قدرت، هویت های اتنکی شان را پنهان و یا تحریف نمودند. استبداد یا با می کوشد هویت انسان ها را نابود ساخته و در یک هویت دیگر مدغم نماید و یا انسان های ضعیف به خاطر بقا داوطلبانه از هویت اصلی شان صرف نظر می کنند.

جای شک نیست که در آن دوران سایر گروه های اتنیکی ـ البته کمتر پارسیبان شمال ـ به گونه خشن مورد تبعیض قرار می گرفتند. این تبعیض به سمت قبایل پشتون وسعت نمی یافت. آنها در نوع اتوماتیسم دستگاه رهبری از امتیاز های چند سویه و چند پهلو برخوردار بودند. وقتی تاریخ پشتون های ناقلین شمال مطالعه گردد، به گونه واضح دیده می شود که انتقال و جابجایی  گروهی آنها نوعی امتیاز دوگانه داشت: یکی دادن امکانات برتر سیاسی برای ناقلین در ازای حمایت از حاکمیت مرکزی  و دیگر دادن امکانات اقتصادی. زمین های پر ثمر فراوان در خدمت روسای ناقلین و یا هم گمارده های دولت در رآس مناطق ناقلین قرار گرفت. در تمام کندز ، بغلان، سمنگان، بلخ، جوزجان و فاریاب زمینداری بزرگ به خان های پشتون متعلق بود. رعیت پشتون هم حیثیت مشتریان حامیان بزرگ را داشت.

در ناخودآگاه مردم عامی پشتون این مناطق “قدرت” ـ یعنی “ما” ـ حضور فعال داشت. نارضایتی از وضعیت به چشم نمی خورد. بعضی از تحصیل یافتگان پشتون هم در سابق و هم اکنون استدلال می کنند که گویا شاهان درانی و حاکمان غلجایی سده 19 و 20 دست به سرکوب پشتون ها در اینجا و آنجا زده اند و به ویژه دوره عبدالرحمان خان را مثال میآوردند. اینگونه بحث ها از سر ناآگاهی از مفهوم “قدرت” و “حاکمیت” نیست، بلکه تأویل های اغواگرانه به هدف همردیف سازی “خودی ها” با “دیگران” و نوعی تلاش برای آوردن برهان در مفهوم “قربانی های مشترک” است که ریشه در تحلیل های طبقاتی دارد. در این استدلال حاکمان مستبد هم تبار خویش را می کوشند طبقات حاکم  و فرا دست تعریف نمایند که در برابر  فرو دستان هر گروه اتنیکی برخورد مشابه داشته اند. اما فراموش می کنند که به رقابت های قبیله ای از دید جامعه شناسانه نگاه کنند.نیاز نیست روی بدیهیات انتقال پایتخت از کندهار به کابل توسط  تیمورشاه سدوزایی مکث صورت گیرد  و یا هم به سرکوبگری ها و خشونت های عبدالرحمان خان در برابر قبایل جنوبی نظر افگنده شود. اقدام امیر عبدالرحمان چیزی به جز از تحکیم پایه های دولت مرکزی و پایان بخشیدن به نیروی فرار از مرکز نبود. این چیز ها را در تاریخ به فراوان نوشته اند و نیاز به قرائت جدید نیست.

دو گفتگو از حامد کرزی خیلی جالب بود. یکی موقعی که به بدخشان رفته بود و مردی از وی در باره صلح سراسری پرسیده بود و دیگری پرسش نوجوان کندهاری در مورد اینکه وی پادشاه باقی می ماند یا خیر. در آن خاطره ها از سفر های کرزی دو واقعیت متضاد قدرت برای کندهاری و امنیت برای سایر اقوام به وضاحت دیده می شد.

گلاب منگل به دند غوری رفت و قراردادی با آن پشتون تبار های ناقلی که در اطراف زمین های پر حاصل خان معروف عتیق  زندگی داشتند، انجام داد و دلیل نارضایتی آنها را بی بی تناسبی قومی در اداره خواند. این که یک وزیر چنین ساده لوحانه استدلال می کند را کنار می گذارم ولی به اصل “نارضایتی” مکث می کنم.

“نارضایتی” در برابر “قدرت” منشأ در تقسیم و توزیع ناعادلانه اشتراک در حاکمیت دارد. در دموکراسی ها تعادل را “قرارداد های اجتماعی” تامین می کنند. در کشور ما دموکراسی وجود نداشته تا تعادل به میان آید. “قرارداد اجتماعی” هم به میان نیآمده است تا تفکیک آگاهانه قوا سه گانه صورت گیرد. قانون اساسی هم محصول فشار های بیرونی بوده است نه خواست عموم از راه گفتمان دموکراتیک.

بنابرین ریشه نارضایتی ریشه در توزیع قدرت دارد. اگر حزب دموکراتیک خلق افغانستان سه رییس جمهور غلجایی ـ به استثنای ببرک کارمل ـ بر ستیغ قدرت نشاند، اما پس از سقوط آن برای بار نخست  دو رییس جمهور غیر پشتون ارچند به نام و بر محدوده های معین جغرافیایی در رأس حاکمیت قرار گرفتند. درین دوران شکل عنعنوی حاکمیت دیگر طلسمی نداشت. نهاد های کلیدی از چنگ پشتون تبار ها بیرون شده بودند. اولین بار غیر پشتون تبار ها به ویژه گروه اتنیکی تاجک تبار به ویژه پنجشیری ها لذت قدرت را با همه ابعاد و کوایف آن چشیدند و به زودی راه کنار زدن غیر خودی ها را در پیش گرفتند. نوع اتحادی که بیشتر گرایش اتنیکی داشت در معامله قدرت فرو ریخت چون بر وضعیت هزاره ها و ترکتبار های متحد هیچ تغییری رونما نشد.  همان شیوه یی حکومتداری پشتون ها را این بار تاجک تباران در پیش گرفتند. در نهایت گرایش ها و ستیزه های قومی از هر سو افزایش یافت که پیامد های آن روشن است.

پس از آن دوره، تمامیت خواهی در فکر دو گروه اتنیکی پشتون هایی که کوتاه مدت از امتیازات قدرت و حاکمیت به دور ماندند و تاجک تباران نو به دوران رسیده فزونی گرفت و به رقابت های جدی و ویرانگر مبدل شد. ساندروم رقابت ها به اتنیک هزاره و ازبک نیز سرایت نمود، اما هیچگاه در سطح ایدئولوژی های قومی با سمبول های آن ارتقا نیافت. بلکه همه چیز هنوز هم ریشه در همان مناسبات مشتری و حامی و معامله گری های پیشت چشم ها دارد. از همین رو فضای گفتمان قومگرایانه  در افغانستان بیشتر خصلت شعاری، پاپولیستی وتقلیدی از راست های افراطی غربی داشته  و تا سطح اندیشه های منسجم نژادپرستانه و ناسیونالیسم افراطی ارتقا نکرده است.جالب این که بیشترین سخنگویان این نظریه را یا باور مندان اسلام سیاسی دیروز و یا چپی های ناسیونالیست دیروز تشکیل می دهند.

   پس از حضور جامعه جهانی، کشور های درگیر در قضیه افغانستان به عوض پیشگیری از رقابت های اتنیکی، راه دامن زدن به تعارض بیشتر را در پیش گرفتند. نسخه کهنه تبار بزرگ و کوچک را دوباره احیای نمودند. از برنامه پر هیاهوی دولت سازی و تامین دموکراسی در افغانستان فاصله گرفتند. نوع التباس نه تنها در سیستم اداره را گذاشتند تقویت یابد، بلکه همچنان التباس در اندیشه تقویت شد. اکنون اندیشه ضد انسانی و ویرانگر بخش از زندگی و فرهنگ روتین است.

غرب در پی منافع اش در افغانستان می باشد، نه خدمت به مردم ما. ما باید خود را کمک کنیم. ما باید اندیشه یی الترناتیف مطرح کنیم.

من به این باورم که  اندیشه یی جدید تنها نظریه دادخواهانه و دموکرات است. ما به گفتمان دادخواهانه نیاز داریم. داد و دموکراسی انسان، نه قوم و یا قبیله را در نظر دارد. هر کسی که آگاهانه باور به دموکراسی و دادخواهی داشته باشد، کمترین دغدغه یی ذهنی اش را تبار  و بیشترین آن را انسانیت تشکیل می دهد. عقبگاه هر نوع فاشیسم جهالت محض است.

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *