آُپرا آیدا*

Afghan-refugees-Greeceفیاض بهرمان نجیمی

پیش از همه برای من این پرسش مطرح بوده است، که به آن کتله بزرگ از هموطنان ما که در  دیار غربت به سوی غرب سرازیر شده اند چی نام گذاشت مهاجر یا پناهنده؟ من خود را مهاجر آن گونه که گروه های بزرگ از هموطنان ما به پاکستان و ایران سرازیر شدند، نمی دانم. تبعیدی هم نیستم. پس من خود را پناهنده یا ریفوجی  می دانم. البته  انگیزه های پناهندگی  و یاقتن زندگی در غرب نزد هرکس متفاوت است. من برنامه زندگی در آلمان را نداشتم. ترجیح می دادم به فرانسه بروم و درسم را ادامه دهم. اما سرنوشت آلمان را ایستگاه آخری ام ساخت. مدت زیاد در این ایستگاه احساس خوب نداشتم. آرزوی برگشت داشتم. اما شاخه های امیدم روزتا روز قطع می شدند. مجبور شدم برای زندگی دراز تر در غربت آمادگی بگیرم. بیش از ده سال طول کشید.

  سقوط امارت طالبانی  صورت گرفت و موضوع ساختن دولت مؤقت مطرح شد. فکر برگشت به ذهنم زد. به اطرافم نگاه کردم و خواستم ببینم چی تعداد مثل من می خواهد کفش به پا کرده و به راه بیافتد. دیدم کسی پیدا نمی شود. جوامع مرفه غربی به ویژه آنهایی را که سن شان از 45 به بالا است، دیگر در خود جذب نموده است: بیمه های صحی رایگان، کمک های اجتماعی و ده ها امکانات رفاهی برای کسانی که در خانه نشسته و کار نمی کنند، تسهیلات اند که در برگشت، در کشور وجود ندارد.

  من شعر برتولد برشت  در مورد روابط پناه گزینان  “Über die Bezeichnung Emigranten” را که به پارسی صرف “تبعدیان” برگردان شده است، بار ها خوانده ام:

تبعيديان

هماره نامی را که بر ما نهاده اند ناروا یافته ام

مهاجران !!

آخر این به معنای ترک دیار گفتگان است

ما به میل خود ، اما به شوق دیاری دیگر، ترک دیار نگفته ایم

و نیز به دیاری نیامده ایم تا ماندگار شویم برای همیشه

گرییزندگانیم ما تبعيديان ، و نه وطن که تبعيدگاه ماست

این دیاری که مرا در خود پناه داده است

نگران مینشینیم آنچنان نزدیک به مرزهای کشورمان

در انتظار روز بازگشت

کنجکاو کوچک ترین تغییرات آن سوی مرز

بی تاب خبرهای تازه ، بی آنکه چیزی را فراموش کنیم

و یا از نکته ای درگذریم

و نیز هیچ چیز از آنچه روی داده را ، نخواهیم بخشید

هرگز ! هرگز !

آه گذر سکوت فریبمان نمیدهد ، فریادها را از زندانهای دور میشنویم

مگر این نیست که ما خود شاهدانی هستیم که شرح تبهکاری هارا ، با خود به اینسوی مرز آورده ایم ؟

هر یک از ما که با کفشهای پاره ، از میان جمعیت میگذرد

افشاگر ننگییست که دیارمان را آلوده کرده است

آه ، هیچ یک از ما اینجا نخواهد ماند

آخرین کلام همچنان ، ناگفته مانده است …

در  این شعر واقعیت خویش را می بینم. موقعی که سال 2014 دوباره به افغانستان برگشتم، احساس نمودم که پناه گزینی  یعنی نابودی تدریجی. ممکن برای کسانی که موقعیت یا ستاتوس سیاسی شان را به اقتصادی تغییر داده باشند، زیستن در غرب یعنی کار کردن و آنهم در سطح پایین برای پیدا کردن یک لقمه نان بخور نمیر. به گفته برشت:

هر روز صبح برای به دست آوردن نان

به بازار می روم که در آن دروغ خریده می شود.

البته من با پناهجویی ام از آغاز در جدل بودم. آمدنم به آلمان را هیچگاه دراز مدت نمی پنداشتم. در آن زمان خیلی خوشباورانه فکر می کردم دیر یا زود وضعیت تغییر خواهد کرد. از حالت موجود رهایی می یابم. اما همیشه آرزو ها و واقعیت ها یکسان نیستند. پناهنده شدم و پناهنده باقی ماندم. پناهنده هیچگاه شهروند بومی شده نمی تواند. همیشه دست دوم تا چندم بالا می رود. وقتی خود را جستجوگر بی انتهای خرد و دانش بدانی، دیگر درمی یابی که حلقه یی تبعیض بر گردنت تنگ و تنگ تر می شود. برای من پناهندگی یک بُعد مهم داشته است: آموزش و یادگیری از آنچی به سادگی میسر نبود: زبان، فرهنگ، علم و …

ارچند روان و مینتالیته اجتماعی کشور میزبان در مسیر پذیرش کامل تو هم نباشد، باید فرا گرفت که زندگی موازی را کنار گذاشته و در درون جامعه خود را انتیگره یا مدغم ساخت. راه دیگرش بودن پارچه جدا بافته است و جامعه نه تنها درکت نمی کند، بلکه همچو آشغال به دورت میافگند. وقتی بحث انتیگراسیون مطرح می شود، معنایش این نیست، که همه چیز ات را به حیث یک اقلیت کوچک اتنیکی فراموش کنی، بلکه باید ارزش های متعالی جامعه مدرن مثلا همدیگر پذیری، آزادی، باور به دموکراسی و پلورالیسم، دیالوگ و کثرت گرایی را فرا گرفته و بخش زندگی روزمره ات بسازی.

داستان های کمتر خوشی آور و بیشتر غم انگیز پناه گزینی خیلی زیاد اند؛ بیان آن برای هر پناه گزین مثنوی هفت من می شود. اما مهمترین موضوع اینست که استنتاج ما از آن چگونه باید باشد. وقتی من می بینم هزاران هموطن ما از راه های پر خطر می خواهند خود را به غرب ـ جای که صدای دهل شنیدن از دور خوش است ـ برسانند. بعضی ها جان خود تا خانواده های شان را از دست می دهند. با خود فکر می کنم، انگیزه یی این فرار ها تا آن فرار های که من و دوستانم نمودیم چی  بوده می تواند؟

ما به خاطر عقاید سیاسی خویش به این دیار رسیدیم و اکثر آنهای که امروز میآیند، به خاطر زندگی بهتر. اما در هر حالت هردو در پایان در یک سبد گذاشته می شوند.

کسی در مزارشریف به من گفت: شما سالهای دشوار  که این کشور از سرگذراند، در کشور های مرفه عیش نمودید. حالا که به پیری می روید، می خواهید برگردید. حرف خیلی جالب و به جا گفت؛ چون پناه گزینان به زودی هم در درون کشور های میزبان از خود بیگانه اند و هم در درون کشور شان دیگر بیگانه اند.

چنین است سرنوشت غم انگیز پناه گزینانی در نوستالژی وطن می میرند.

* زندگی پناه گزینان ما از جمله خودم همیشه در ذهنم شبیه اپرا آیدا ترسیم می شود.

 

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *